تبليغاتX
Sanandaj30t شاری سنه


Sanandaj30t شاری سنه

شهر هزار تپه

دوستان عزیز سالار لطفا برای بهتر شدن وبلاگ سالار را یاری دهید

مرسی دوستدارتان سبز کج (سالار)

نوشته شده در سه شنبه 1385/05/31ساعت 13:8 توسط سبز کج| |

اینم از زندگی ارنستو

سبز کج

نوشته شده در سه شنبه 1385/05/31ساعت 13:6 توسط سبز کج| |

 

به ياد فرمانده چه

 

من يک ماجراجو هستم، اما نه از آنهايي که براي اثبات شجاعتشان زندگي را به بازي مي گيرند. من به دنبال مرگ نمي گردم، اما احتمال رويارويي با آن وجود دارد. پس شايد اين خداحافظي من باشد ... گهگاه از اين فرمانده کوچک ياد کنيد...

آخرين نامه ارنستو چه گوارا (1928-1967)

 

 

 

با تحول مبارزه مسلحانه تئوري خاص چريکي فوسي (foci) را بنا نهاد. بعدها چه چالش هايي را عليه شوروي مطرح کرد، به نظر وي شمال - هم شوروي و هم  آمريکا - جنوب را استثمار مي کنند. او به شدت از انقلاب ويتنام دفاع مي کرد.

(فرهنگ اينرنتي مارکسيستي)

 

در چند خط هم مي توان زندگي چگوارا را بيان کرد ولي اين همه کار او نبود. با آنکه قصد تقديس ندارم و با مبارزه مسلحانه مخالفم اما چه همواره به عنوان اسطوره براي چپ مطرح است.

 

     

 

چه دانشجوي پزشکي در آرژانتين بود. روزي با دوستش تصميم گرفت سفري با موتور سيکلت در آمريکاي لاتين داشته باشد. اين سفر سخت و طولاني در سال 1951هنگامي بود که ارنستو به شدت عاشق شده بود و همه انتظار مي کشيدند تا ازدواج کند. اما او عازم سفر بود.

     

 

در همين سفر بود که با مشکلات مردم آشنا شد اما آنطور که بعدها در خاطراتش مي‌نويسد يک برخورد در جايي نامشخص الهام بخش مبارزه او مي شود.

«مردم را درياب! هرگز سازش مکن! آري، کساني که سازش نمي کنند، مي ميرند، اما مرگشان عين حيات و زندگي ست. آري تو نيز مي ميري، اما در چهره ات نشاني از مرگ نخواهد بود. از گلوله نترس! تو روح گلوله اي. گلوله از زبان تو سخن خواهد گفت و از عمل تو شليک خواهد شد. تو همان اندازه مفيد هستي که من هستم. آه، تو نمي داني که تا چه اندازه کمک هايت به مردم مفيد است؛ مردمي که تو را قرباني خواهند کرد!»

 

     

 

چه هرگز از مردم جدا نشد. او با مردم زندگي کرد و براي آنان مرد. شايد مشهورترين عمل وي کار روز يکشنبه بود که در کنار مردم کار مي کرد.

تصاوير او را هنگام کار و استراحت پس از آن نشان مي دهد.

     

چه در کنار فيدل مبارزه کرد و مدتي هم در کنار وي وزير کار بود تا آنکه در نامه اي مشهور اعلام کرد که براي کمک به انقلابيون مختلف همراه آنان خواهد شد. "انقلابي که پشت ميز بنشيد فاسد مي شود"

 

     

 

چه به بوليوي رفت و در طول مبارزاتش در همانجا کشته شد.

يکي از مهمترين کتاب هاي چه جنگ چريکي است. او در مورد مشي چريکي و تاکتيک و استراتژي آن بحث مي کند و رهنمودهاي عملي براي مبارزه ارائه مي دهد.

 

"کيفيت مثبت جنگ چريکي دقيقا در آنجاست که که مبارز چريکي حاضر است جان خود را بدهد نه براي دفاع از يک آرمان که براي تبديل آن به واقعيت."

 

بخش هايي از کتاب جنگ چريکي (Guerilla Warfare) را ترجمه کرده ام که به نظر من بد نبود بسياري از مبارزان پيشين آن را مي خواندند.

 

     

" اينجا ژرفناي روشنايي بخش حضور عزيزت
هميشگي است
فرمانده چگوارا "

 

 

 

هنرمندان زيادي درباره چه خوانده اند و سروده اند از جمله ويکتور خارا. اما يکي از مشهورترين آنها کارلوس پوئبلوست که ترانه Hasta Siempre را سروده و پس از او بارها اجرا شده مانند اجراي بيکوت و ناتالي کاردونه.

 

 جمع اوری شده توسط سبزکج سنندج

 

   

 

نوشته شده در سه شنبه 1385/05/31ساعت 13:0 توسط سبز کج| |

چگواره مرده رفیق

 

 

چگوارا مُرده رفیق . خبر داری ؟

به رادیو  گوش کن ... میشنوی ؟

تیک تیک اتم .. بوق انتخاب ..

سرود ای ایران ..

دروغی به اسم من ، به اسم ما  ...

 

چگوارا مُرده رفیق . خبر داری ؟ 

به قلم گوش کن ...میشنوی ؟

خس خس سینه ست .. صدای مرگ ..   

داره میمیره .....

جوهر سرخ ، ماسیده رو کاغذ ...

 

چگوارا مُرده رفیق .خبر داری ؟

به دیوار گوش کن ... میشنوی ؟

بچه های انقلاب .. صدای هذیون ..

چراغهای سوخته ...

 پیرهن چارخونه ، اسیر دست  ...

 

چگوارا مُرده رفیق .خبر داری ؟

به کتاب گوش کن ...  میشنوی ؟

نفس رُستم شاهنومه .. نقل قهوه خونه ..

میگن  میاد ...

با تفنگ بادی  ، سوار اسب چوبی ...

 

چگوارا مُرده رفیق .خبر داری ؟  

به زمین گوش کن ... میشنوی ؟

صاف وایساده .. مرکز دنیاست ..

چسبیده رو شاخ گاو ...

نازلی وارطان ، هنوز تنها ...

 

 

چگوارا مُرده رفیق . خبر داری ؟

به من گوش کن ... میشنوی ؟  

با تو حرف میزنم .. به من گوش کن ..

همش قصه است  ...

منتظرش نباش ، دیگه نمیاد ...

 

سبز کج ـ۲۹/۵/۸۵ سنندج

نوشته شده در دوشنبه 1385/05/30ساعت 14:5 توسط سبز کج| |

 

بت پرستم (سبزکج)

 

واي!رسم شهرتان بيداد بود

                                                      شهرتان از خون ما اباد بود

 از درو ديوارتان خون ميچكد

                                                     خون من فرهادمجنون ميچكد

خسته ام از قصه هاي شومتان

                                                    خسته از همدردي مسمومتان

    اينهمه خنجر دل كس خون نشد

                                              اين همه ليلي كسي مجنون نشد

بس كن اي دل نابه ساماني بس است

                                                كافرم ديگرمسلمانی بس است

  در ميان خلق سردر گم شدم

                                                   عاقبت الودهي مردم شدم

 بعد از اين با بي كسي خو ميكنم

                                                      هرچه در دل داشتم رو ميكنم

 نيستم از مردم خنجربه دست

                                                بت پرستم بت پرستم بت پرست

 بت پرستم بت پرستي كار ماست             

                                            چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي باردچولب تر كنم

                                                 طالعم شوم است باور ميكنم

من كه با دريا تلاطم كرده ام

                                              راه دريا را چرا گم كرده ام؟؟؟؟؟؟

  قفل غم بر درب سلولم مزن

                                                من خودم خوشباورم گولم مزن

اثر سبز کج (سالار) سنندج۱۵/۵/۸۵

نوشته شده در یکشنبه 1385/05/29ساعت 23:29 توسط سبز کج| |

مستوره اردلان

 
 
ابوالحسن بیگ پدر ماه شرف خانم از سوی پدر از خوانین درگزین همدان بود كه جد بزرگ آنان قادر نام زمان شاه سلطان حسین صفوی (1722-1693 / 1135-1105) از همدان به سنندج مهاجرت كرده است. میرزا عبدالله رونق این مهاجرت را در سال 1120 هـ .ق مطابق 1708 میلادی نوشته است، بخش دیگری از درگزینی ها به سلیمانیه عراق كوچ كردند و امروز محلهٔ درگزین به نام آنان است. حاج رجبعلی كلانتر جد بزرگ مستوره در زمان احمد خان فرزند سبحان وردی خان مصادف با حكومت نادر شاه (1743-1740 / 1156-1153) مرد با نفوذی در دستگاه حكومت اردلان ها بوده است. محمد آقای ناظر كردستانی پدربزرگ مستوره یكی از شخصیت های بلند مقام بود كه پنجاه سال همعصر با چند تن از والیان مسئولیت آرامش داخلی و مرزهای كردستان و دخل و خرج و اداره ولایت را بر عهده داشته و در تمام جنگ ها به همراه خسروخان بزرگ به جنگ و پیكار مشغول بوده است.

ماه شرف خانم در سال 1226 هـ.ق برابر با 18 میلادی، زمان حكومت امان الله خان والی در خانواده علم و فضل و فرهنگ قادری در سنندج به دنیا آمد، ‌پدر و پدر بزرگش و محمد آقا او را تحت مراقبت گرفته و به تحصیل و تربیت اش همت گماشتند و سنت دیرین و جاری زمان را نادیده گرفته ماه شرف خانم را هم سطح با مردان به آموختن علوم متداولهٔ زمان تشویق و ترغیب نمودند، دیری نگذشت كه این بانوی توانمند و با استعداد در ردیف ادیبان و سخن سنجان قرار گرفت و در عفت و پاكدامنی و آشپزی و خانه داری و خصایص و صفات خاصهٔ زنانگی جزو زنان مجرب و كاركشته گردید. مستوره با ذوق و قریحهٔ شعریش توانست با سرودن قصائد نغز و غزلیات آبدار با شاعران نامدار زمان خود مقابله كند و در تاریخ نویسی پا به پای مورخین در عرصهٔ وقایع نگاری جلوه نماید. میرزا علی اكبر منشی دیوان غزلیات مستوره را بیست هزار بیت دانسته است. میرزا علی اكبر وقایع نگار در شرح حال او می‌‌نویسد: سزاوار است نام مستوره به خاطر فضل و كمال و خط و ربط و شعر و تاریخ نگاری اش در ردیف زنان برجسته و مورخین نامدار قرار گیرد.

ماه شرف خانم در هفده سالگی به عقد و ازدواج خسرو خان فرزند امان الله خان بزرگ درآمد. میرزا علی اكبر منشی می‌‌نویسد: »مستوره چون شأن و شایستگی خود را برابر با مردان روزگار می‌‌دانست از این مواصلت و مزاوجت امتناع داشت تا اینكه خسروخان پدر و جد او را همراه چند تن از بستگان به زندان انداخت و ابوالحسن بیگ را مجبور به پرداخت جریمهٔ سی هزار تومان نمود و شرط استخلاص آنان را منوط به عقد مستوره نمود،‌ مستوره به ناچار بدین مزاوجت تن در داد و جز تسلیم در مقابل استخلاص پدر و جدش راه دیگری نداشت در حالی كه خسرو خان پیش تر با حسن جهان خانم بیست و یكمین دختر فتحعلی شاه ازدواج كرده بود و از او سه پسر به نام های رضا قلی خان، امان الله خان و احمد خان و سه دختر به نام های خانم خانم ها كه زن اردشیر میرزا برادر محمد شاه قاجار بود و دیگری عادله خانم همسر حسین خان والی شیراز و سومی آغه خانم داشت. حسن جهان خانم زنی بود ادیب و شاعر و سیاستمدار و صاحب قدرت و مسلط بر زندگی خسروخان. مستوره بیشتر اوقات خود را به مطالعه و سرودن شعر و نوشتن تاریخ می‌‌گذرانید و چون خسرو خان نیز شاعر بود بیشتر او را بدین كار تشویق می‌‌نمود، رفته رفته مستوره به خسروخان علاقه مند شد. ماه شرف خانم در میان شاعران فارسی زبان با یغمای جندقی ارتباط شعری داشت و با سید عبدالرحیم مولوی كه از بزرگان مكتب شعر گورانی است آشنا بود زیرا هر وقت سید عبدالرحیم مولوی به دیدار دوستانش غلامشاخان و رضا قلی خان به سنندج می‌‌آمد از مستوره نیز دیدن می‌‌كرد و او را تشویق می‌‌نمود تا شعر كردی گورانی بگوید. اشعار مستوره به علت پختگی و استحكام و زیبایی در كردستان بابان دست به دست می‌‌شد، نالی شاعر معروف كرد سورانی سرا در اشعارش ضمن ستایش مستوره با گوشه و كنایه و طنز می‌‌خواست از حرمت او بكاهد اما برخلاف میلش موجب اشتهار و معروفیت مستوره در شعر و ادب گردید.

برخی براین عقیده‌اند که‌ برخی از شعرای سورانی‌سرا به علت اینكه مستوره شعر كردی نمی‌گفت ناراحت بودند و غزلی را سروده به او نسبت دادند به این مطلع:

  • گرفتارم به نازی چاوه‌كانی مه‌ستی فه‌تتانت
  • بریندارم به زه‌خمی سینه‌سوزی تیری موژگانت

در منطقه كردستان اردلان تا آن تاریخ و بعدها سرودن شعر كردی سورانی مرسوم نبود.

البته‌ برخی آن غزل را از مستوره‌ میدانند و آن را نمادی برای درهم شکستن آداب و رسوم مردسالاری آن زمان م‌دانند

با سفارش هایی كه مرتب مرحوم سید عبدالرحیم مولوی در سرودن اشعار كردی به مستوره می‌‌نمود، بعید به نظر می‌‌رسد كه مستوره از قول و گفته او سرپیچی نموده و شعر كردی گورانی نسروده باشد، بعید نیست که هنوز اشعار كردی‌ای از مستوره در زوایای منازل یا بیاض ها و جُنگ ها و اوراق پراكندهٔ قدیمی موجود باشد.

دوران خوش بختی و آرامش روحی و به قول مستوره روزگار اعتبارش چندان طولانی نبود،‌ زیرا خسرو خان در سال 1250 هـ.ق به عارضه كبدی گرفتار و پس از دو ماه مریضی در سن بیست و نه سالگی درگذشت، مرگ همسر و داغ از دست دادن برادر جوان ناكامش ابوالمحمد كه در سن بیست و دو سالگی وفات یافت، علاوه بر اینكه نشاط و شادابی جوانی را از او سلب نمود، ضربات روحی زیادی بر پیكر نحیف و ضعیف او بر اثر دو ماه مریض داری و شب نخوابی، وارد ساخت و او را به سوی انزوا و عزلت و مطالعهٔ كتب دینی و تالیف كتاب عقاید كشانید.

مستوره سالیانی را به تنهایی در میان خانوادهٔ جانشینان خسروخان گذرانید. میرزا عبدالله رونق در شرح حال مستوره می‌‌نویسد: »در سنهٔ 1263 به علت فَترت ولایت، با خویش و عشیرت كه یكی از آنها حقیر بود جلای وطن اختیار و در ملك بابان و خاك روم سكونت قرار داده و بار سفر آخرت را در آن مقام گشاده دست اجل گریبان حالش را گرفته بسوی گلشن جنان كشید و در جوار زهرا آرمید.«

در یك تذكره شعرای كردی چاپ عراق آمده: "جنازهٔ مستوره را از سلیمانیه به نجف انتقال دادند" ممكن است كلمه‌ای از نوشتهٔ میرزا عبدالله رونق در اینجا ترك و از قلم افتاده باشد و منظور آن باشد: »در جوار زوج زهرا آرمید«.

اثار

مستوره‌ اردلان چندین کتاب شعر نوشت. تاریخ اردلان او به عنوان یکی از متون شیوای فارسی شناخته شده است. اشعار پراکنده‌ای نیز به‌ گویش گورانی زبان کردی از او بجا مانده است.

آثار مستوره عبارتند از:

  • 1- دیوان اشعار  كه به فارسی سروده شده و در حدود دو هزار بیت است و سه بار به چاپ رسیده است، چنانكه چاپ اولش در سال 1304 خورشیدی به همت حاج شیخ یحیی معرفت »اعتضاد الاسلام« و اسدالله خان كردستانی در تهران انجام گرفته، چاپ دوم به كوشش احمد كرمی سلسله نشریات »ما« در سال 1363 در تهران. چاپ سوم به وسیله آقای صدیق صفی زاده بوره كه یی كه بیست غزل كردی سورانی را به نام مستوره در پایان اشعار فارسی بدان افزوده كه جز یك غزل منسوب فوق الذكر بقیهٔ اشعار برای مردم كردستان ناآشنا و فاقد اعتبار علمی و تحقیقی است.
  • 2- تاریخ اردلان: این كتاب معروفیت و ارزش علمی و اجتماعی مستوره را دو چندان نموده زیرا تا اواخر قرن نوزدهم میلادی در تمام خاورمیانه در عرصهٔ تاریخ نویسی خصوصا كردشناسی در میان زنان جز مستوره كسی به این كار نپرداخته است،‌ این اثر ارزشمند در سال 1947 میلادی مطابق 1326 شمسی به وسیله مرحوم ناصر آزادپور در سنندج به چاپ رسید.
  • 3- عقاید مستوره: این كتاب كه رسالهٔ كوچكی از عقاید مستوره در مذهب اهل سنت شافعی است بر ارزش شخصی و عقاید دینی وی می‌‌افزاید و به جرات می‌‌توان گفت در میان زنان تا این زمان كسی به چنین تالیفی نپرداخته است

مستوره اردلان

ماه شرف خانم مستوره‌ اردلان ویا به‌ اختصار مستوره‌ اردلان (زاده ‌1805، درگذشته‌ 1848) شاعر، نویسنده‌ و تاریخ‌نگار کرد ایرانی بود.

وی در شهر سنندج در باختر ایران چشم به‌ جهان گشود و از شاهزادگان دربار اردلان به‌ مرکزیت سنندج بود.‌ زبان‌های کردی، فارسی و عربی را نزد پدرش ابوالحسن بیگ قادری آموخت. همسرش خسروخان اردلان حاکم امارت بود و با مرگ وی امارت اردلان دچار دخالت‌های قاجار شد. با هجوم قاجار به‌ امارت اردلان در سده‌ 19، مستوره‌ همراه با خانواده‌اش به‌ امارت بابان در سلیمانیه‌ کوچ کردند. پسرش رضا قلی‌خان، جانشین خسروخان توسط قاجارها به‌ زندان افتاد. دویستمین سالگرد وی در اربیل در طی جشنواره‌ای به‌ یاد وی برگزار شد.

سبزکج۲۹/۵/۸۵ سنندج

 

نوشته شده در یکشنبه 1385/05/29ساعت 23:17 توسط سبز کج| |

 

اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟

 من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم .Image hosted by TinyPic.com

 من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم

 و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني .

 ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم .

تو هم از غصه دور خودت پيله بستي . ...

 حالا دومين باره که عاشقت شدم

 ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم

و تو يه پروانه خوشگل تو پر زدي و رفتي

و من موندم و سيبايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده .

 از هر چي سيبه منتنفرم

۲۹/۵/۸۵ سبزکج ـ سنندجImage hosted by TinyPic.com 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1385/05/29ساعت 23:8 توسط سبز کج| |

بيا روزهايمان را شمارش کنيم
هرچند بياد نمی آوريم کدامين روز را برای خويشتن زيسته ايم
و حا صل جمع فريا دهايمان را به روزی واگذاريم
که آفتاب را هيچ تکه ابری سايبان
وعروس همسا يه را ترکيب هيچ رنگی سياه نپوشاند

برويم تا امتداد چراغ بلکه آفتاب را شرمی گيردوحوالی حلول شب
اين زندگی را دزدانه ببوسيم

" آنگاهست که در می يا بيم نا سرخی گونه ها يمان از بی سليقگی نقا ش نيست"

آنهايی که پنجره ها را مسدودو پرده ها را تا بيخ کشيده
که مبا دا بوی لذتها يشان را همسا يه ها بشنوند
آری بگذار اين کوچه نشينان ساده بدانند    که من وما تنها نيستيم
بگذار طنين رهايی   قفس کانديداتورهای خدا را در هم بشکند

و رای هايمان را به پينهء دستهايمانولبخندها يمان را نثار بچه های خيا بان
و به زنان شناسنا مهءزندگی ببخشيم    روزیکه تو را ديدم
رنگ چشمهايت ، حنای عشق          و موهايت ، تاروپود زندگی
مستانه وار ستارگان شب را شمارش
و پاورچين پاورچين به استقبال روز می رفتم   آه ، شرمم آيد آنچه را طلبيدم
و چه چيز را نصيبم        آری همچو جزيره ای تنها
که ناله های زندگی       و زجه های دلم را دگر هيچ گيتاری نمی نوازد
کارمان به جايی رسيده            که مثال سوسکها دزدانه زنده ايم
عطر گلهای ياس هنوز در خاطرم موج    و ياد آن کوچه پس کوچه ها رويای شبهايم
قسمت آن شد ، که تو بمانی و من رهسپار

سالها برايت نوشتم که من خوبم و تو باور کردی
و سفره ام را با نامه های دستم تنگ است تو پر می کردم
چه زود است که بريدن را يادمان    و انزوا را يارمان
که مبادا فراتر از قدمی را پا نهيم       هراسانم از آن که بدتر نشود
آخر از کودکی شاگرد قناعت بوديم و بس           دگر امروز وقت آن است
             که من روم و تو زندگی کنی

سبزکج۲۹/۵/۸۵ سنندج

۲۲۲۲۲۲۲۲۲۹/۵/۸۵

نوشته شده در یکشنبه 1385/05/29ساعت 23:6 توسط سبز کج| |

 

• استاد مظهر خالقي پس از زنده ياد سيد علي اصغر کردستاني، به عنوان استاد مسلم آواز کردي معاصر معروف است، اکثر کردها معتقدند که صداي محزون و لحن دلنشين او هر شنونده اي را مجذوب و محظوظ مي کند.

• شهرام ناظري، که همواره با احترام از خالقي ياد مي کند، معتقد است در موسيقي معاصر کردي کسي ديگر مانند خالقي اين ستاره تابناک آواز کردي تا چند سال آينده ظهور نخواهد کرد.

     مظهر خالقي  در شهريور سال ۱۳۱۸ در سنندج -  در ميان خانواده اي از مشايخ کردستان -  ديده  به جهان گشود . در اعوان جواني نخست به مدت ۱۱ سال به آموختن و فراگيري موسيقي اصيل ايراني و تمرين سبک ها و رديف هاي آواز فارسي پرداخت و اولين اجراي  آواز او در اواخر دهه سي در راديو سنندج به زبان فارسي ضبط شده است.. وي سپس  در رشته فيزيک در دانشگاه تهران ادامه تحصيل د ا د و بنا به تحصيلات دانشگاهي ابتدا در دبيرستان هاي تجريش و شميران دبير درس ترموديناميک بود ، اما دوستي با شاد روان انجوي شيرازي او را به راديو کشانيد تا به ترجمه مطالب ادبي  و هنري زبان کردي بپردازد و به همراه ديگر هنرمندان کرد – مانند يوسف زماني ، کامکار ، مجتبي ميرزاده ، سواره ايلخاني زاده ، محمد صديق مفتي زاده ، محمد کمانگر ، فريدون مرادي ، شکر الله بابان ، عثمان احمدي ، ابراهيم ستوده ، عابد سراج الديني و...- به ترويج و اشاعه زبان و ادبيات کردي کمک کند.در  حين همکاري با ارکستر راديو ،  خالقي  با اکثر هنرمندان وزارت فرهنگ و هنر مانند " ناصري ، کسروي ، بهاري ،  حنانه ، گلسرخي ، شجريان و..." آشنا مي شود و تحت تاثير آنان تجارب و آموخته هايش را سمت و سوئي خاص مي دهد .

    در همان اوائل فعاليت هنري مظهر خالقي ، حنانه  ، کسروي و يوسف زماني ، صداي او را به عنوان صداي ممتازي شتاختند که جنس صدايش شباهت زيادي به غلامحسين بنان ، استاد فقيد آواز ،  دارد و با وجود اظهار علاقه خالقي به ادامه اجراي آواز فارسي ، حنانه مانع او  مي شود زيرا اعتقاد داشت در ميان فارس ها ، خالقي  خوانند ه اي درجه سه مي شود اما نغمه خوش الحان او  در ميان کردها بر صدر خواهد نشست! و پيش بيني او واقعيت داشت ،  زيرا در اواخر دهه چهل ئ آغاز رسمي فعاليت هنري او در راديو کردي با همکاري ارکستر مشير همايون شهردار - از پيشکسوت هاي هوشمند موسيقي ايراني – آوازهايش با استقبال بي نظير مردم کرد مواجه شد که در اين باره  صديق تعريف  مغتقد است " خالقي در همان  آغاز به اوج شهرت رسيد و همچنان در آن قله افتخار مانده است ".

 

خالقي پس از ضبط و اجراي بيش از ۲۵۰ آهنگ فولکلور و  ترانه هاي اصيل  کردي ، در اواسط دهه ۵۰  مديريت سازمان راديو و تلويزيون  کرمانشاه را عهده دار ميشود و بنا بر يک سوء  تفاهم ناميمون در دوران انقلاب ، به اتهام همکاري احتمالي او، به عنوان يکي از مديران ارشد دستگاه دولت شاهنشاهي   با سا واک ، دستگير و چند هفته اي زنداني مي شود -  و آن بر چسب سياسي و هاله ابهام موجب رنجش خالقي و قهر او از عرصه هنر شد -  اما سر انجام بنا به مساعدت اهالي فرهنگ در رفع سو ء تفاهم پيش آمده ،با کمک جلال طالباني از طريق کردستان  عراق راهي انگلستان مي شود- زيرا مظهر خالقي و طالباني هر دو دختران ابراهيم احمد ، نويسنده نام آشناي کرد ،  را به همسري اختيار کرده اند و اثر معروف زاني گل << درد زايمان ملت >>   با ترجمه هاي محمد قاضي ودکتر عرفان قانعي فرد به زبان فارسي در بازار کتاب عرضه شده است -  و سالهاي بعد  در لندن  رحل ا قامت مي افکند و از آن روز تاکنون به ايران بازنگشته است، هر چند بارها به طور رسمي از سوي نهادهاي هنري از وي دعوت شد تا آشتي طلبد و به مام وطن بازگردد ، اما تاکنون با سر عتاب رفته است! هر چند که پخش تصوير و صداي خالقي پس از انقلاب بنا بر دلايل نامعلومي در رسانه هاي رسمي و محلي جمهوري اسلامي ممنوع بوده است.

 

    مظهر خالقي آخرين بار در اواخر دهه ۶۰ در يک مجموعه کنسرت دور اروپا به همراهي هنرمنداني مانند  سعيد فرج پوري، رضا شفيعيان ، مجيد درخشاني ، رضا قاسمي -  نوازنده سه تار  و نويسنده داستان  ارکستر شبانه –  در اجرا ي صحنه ظاهر شد ، اما پس از آن تا به امروز اثر جديدي را اجرا نکرده و همچنان در سکوت وعزلت و اندوه غربت مانده است. هم اکنون پس از تحولات اخير کردستان عراق  دست اندر کار تحقيق و نگارش درباره موسيقي کردي است و در عين حا ل مديريت انستيتوي ميراث فرهنگي کردستان عراق را بر عهده دارد.

انديشه هنري و سياست حرفه اي خالقي را ميتوان تا حد زيادي به استاد  محمد رضا شجريان  شبيه دانست ، زيرا همواره از موسيقي مبتذل و غير اصيل پرهيز داشته است و ايجاد محدوديت قانوني دولت براي پخش و اجراي موسيقي اصيل را عامل اصلي ايجاد موسيقي مبتذل و کافه اي مي داند که کمتر جوهر و اصالت موسيقي ايراني را دارد.مظهر خالقي به شدت به حفظ اصالت اخلاقي و هويت هنري در اجراي کار هنري باور دارد و اينکه موسيقي دان متولي فرهنگ و راوي جامعه است و بايد حرمت اين هنر پاک و مقدس نگاه داشته شود و از اين لحاظ خود شخصيتي بسيار آرام، مبادي آ داب  و فروتن دارد.

در اين کتاب ، خالقي وضعيت موسيقي کردي امروز ايران را بسيار متحول و پر تحرک تر از دوران قبل از انقلاب مي داند و علت ايجاد چنين فضائي را در  پيشرفت ، تلاش و خلاقيت هنرمندان و توجه مردم جامعه و رشد فرهنگي مخاطبان مي داندو اظهار ميدارد که مردم کرد قدر هنر را مي دانند و به هنر مندانشان وفادارند و بدين موسيقي کردي زنده و پوياست.  هر چند در کتاب آهنگ وفا نه مصاحبه گر و نه مصاحبه شونده از ابراز بينش و تفکر سياسي  خود به دور نمانده اند.

   در حاشيه کتاب آهنگ وفا  لازم است که به واقعيتي اشاره کرد و آن هم فعاليت جدي و پيگير نويسنده اين کتاب در احيا و معرفي بهتر مظهر خالقي و به عبارتي بازشناخت او  ، بعد از دوران انقلاب اسلامي در ايران است ، که از سال ۱۳۸۰ تاکنون تحقق يافته است . هر چند دکتر عرفان قانعي فرد ، با پشتکار و علاقه خاصي در ارائه نمائي از بزرگان هنر و ادب کردي به صورت تدوين و ترجمه در اين دهه اخير  فعاليت قابل تاملي  داشته است مانند : دمي با قاضي و ترجمه ، محمد قاضي و رسالت مترجم ، درد زايمان ملت ( ابراهيم احمد) ، در حصار ميله ها ( مري سنرز آنا بروني)، خاطرات يک رعيت کرد( روناک ياسين)، مافياي قدرت و دفن دمکراسي ( نادر انتصار ) وآهنگ وفا ، که پس از کتاب " سروش مروم " دومين و شايد آخرين تدوين آ قاي دکتر قانعي فرد درباره شخصيت هاي موسيقي معاصر باشد.< ۱ >

در اين باره مظهر خالقي مي گويد که ابتدا  توسط انستيتو کرد لندن با آقاي قانعي فرد آشنا مي شود و سپس دوستي نزديک و رابطه عاطفي بين آن دو آغاز شده است و معتقد مي باشد که وي جواني آرمان گرا و هدفمند است که با عشق و صداقت تاليف و ترجمه مي کند و در ضمن فعاليت در حوزه تخصصي اش – زبانشناسي و تر جمه سياسي – از تدوين درباره فرهنگ سرزمين مادري اش ابايي ندارد و همواره بدون توجه به مخالفت ها و سانسورها با چهرهاي خندان و بي قرار زحمت مي کشد. و سپس با فروتني خاصي براي ابراز حق شناسي خود حضور دکتر قانعي فرد را سلسله جنبان  فعاليت هاي اخير خود مي داند. که از جمله آن فعاليت ها مي توان به اين چند مورد اخير  اشاره کرد :

۱.           برگزاري و اجراي مراسم بزرگداشت مظهر خالقي در اسلو. <  ۲ >

۲.           برگزاري و اجراي مراسم بزرگداشت مظهر خالقي در تهران. <  ۳  >

۳.           انتشار چند مطلب درباره خالقي در مطبوعات مانند " حيات نو ، آفتاب يزد ، بنيان ، همبستگي ، سيروان  و...

۴.           تهيه و تنظيم مجدد مجموعه آهنگ ها ي خالقي در کتابي تحت عنوان " کاروان مهر ". <  ۴  >

۵.           انتخاب و عرضه نخستين مجموعه آ,وازها و تصنيف هاي خالقي در مجموعه سي دي" جشن بهاران ". <  ۵  >

۶.           تدوين آهنگ وفا ، مجمو عه عقايد مظهر خالقي درباره موسيقي کردي.  <  ۶ >

 

به هر حال بايد انتشار کتاب آهنگ وفا را در زاد روز اين راوي بزرگ آواز کردي ، به فال نيک گرفت .اما آيا خالقي ، که امروز شمار عمرش به ۶۵ سال رسيده است ، با اجراي جديدي به انتظار  خيل مشتاقانش پاسخ مي گويد ؟ و در ادامه انتشار " آهنگ وفا " ، نغمه " ترک جفا " را خواهد گفت ؟

 

 

سبزکج ـ سنندج

نوشته شده در یکشنبه 1385/05/29ساعت 16:8 توسط سبز کج| |

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید!

صادق هدایت       

 

استاد صادق خان هدايت

 

نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 15:9 توسط سبز کج| |

اینم

استاد صادق هدایت اولین شخصیت گروه ربعه

زندگی‌نامه

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.

در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.

در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.

در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.



سبز کج ـسنندج۲۲/۵/۸۵

نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 15:7 توسط سبز کج| |

زندگی نامه کامل چگوارا را هفته اینده حتما میدم

تو همین وبلاگ        سبز کج ـسنندج

 

نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 15:2 توسط سبز کج| |

 

 
سخنرانی چگوارا در سازمان ملل

من خداوند را شکر ميکنم که او نجات دهنده همه انسانهای دنيا است. در کلام مقدس ذکر شده که بجز نام عيسی مسيح ديگر هيچ نامی برای نجات بشر از گناه و غلامی شيطان وجود ندارد.

يگانه پيام برای حقجويان، از کلام خدا اين است که «هرکسی که بنام عيسی مسيح ايمان آورد، صاحب زندگی ابدی خواهد گرديد». کلام مقدس نيز ميفرمايد که «او نورِ جهان است». درين ضِمن اينطور گواهی ميدهد:

«در او حيات بود و حيات نورِ انسان بود». (يوحنّا فصل اول آيت 4). عيسی مسيح خودش چنين فرمود:
«من نورِ دنيا هستم، کسی که از من پيروی کند در تاريکی سرگردان نخواهد شد بلکه نورِ زندگی را خواهد داشت!»
عيسی مسيح صاحب و خالق اين دنيا است، و او شهنشاه و سرور کائنات است، با وجود اين حقيقت جامه انسانی را به سبب محبّتِ زيادی که بما داشت پوشيد. او نمی خواست و نمی خواهد که هيچ انسانی در آتش دائمی جهنم بسوزد. او بصورت انسان از طريق مريم باکره بقوت روح القدوس بدنيای ما گناه کاران پا گذاشت.
قوم يهود از قرنها منتظر آمدن (ظهور) مسيح بودند. آنها انتظار داشتند که اين پادشاهِ وعده شده از جانب خدا، روزی برای نجات آنها خواهد بداد شان رسيد. آنها فکر ميکردند که مسيح در يک خانواده خيلی پولدار و يا پادشاهی پيدا خواهد شد. و اما، عيسی مسيح در يک خانواده خيلی غريب و در يک طويله بدنيا چشم گشود.
کلام خدا ميفرمايد که «خدا مثل انسان فکر نمی کند و نه هم اعمال خدا مثل انسان است». کلام خدا در مورد ظهور عيسی مسيح چنين ميفرمايد:
«شما ميدانيد که عيسی مسيح، خداوند ما چقدر بخشنده بود. اگرچه دولتمند بود، بخاطر شما خود را غريب ساخت تا شما از راه فقر او دولتمند شويد.»
بلی وطندار عزيز، پيامِ انجيل خداوند ما خيلی ساده و اما پر از قدرت نجاتبخش است. کلامی است که هر کسی می تواند درک کند و پئی ببرد. کلام خدا ميفرمايد:
«همه گناه کرده اند و از جلال خدا کم آمده اند اما با فيض خدا همه بوساطت عيسی مسيح که خونبهای آزادی آنها است، بطور رايگان عادل شمرده ميشوند. زيرا خدا مسيح را بعنوان وسيله ای برای آمرزش گناهان، که با ايمان بخونِ او بدست می آيد، در مقابل چشمان همه قرار داده و به اين کار، خدا عدالت خود را اثابت نمود زيرا در گذشته بسبب بردباری خود گناهان آدميان را نا ديده گرفت تا در اين زمان، عدالت خدا کاملاً بثبوت برسد، يعنی ثابت شود که خدا عادل است و کسی را که به عيسی ايمان می آورد عادل ميشمارد. زيرا مزد گناه مرگ است اما نعمت خدا در پيوستگی با خداوند ما، عيسی مسيح زندگی است. (روميان فصل 3 آيات 23 تا26 و فصل 6 آيت 23).
دوست عزيز، خدا ما را دوست دارد. خدا هر انسان را دوست دارد. او ميخواهد با ما يک رشته ای خاصِ داشته باشد. او ميخواهد تا همه انسانها بسوئی او بر گردند. و برای اينکه او ما را نجات بدهد، او عيسی مسيح را فرستاد: «زيرا خدا به اين دنيا آنقدر محبت داشت که پسر يگانهء خود را داد تا هرکه به او ايمان بياورد هلاک نگردد بلکه صاحب زندگی ابدی شود.» (يوحنا فصل 3 آيت 16).
دوستی خدا کاملاً عجيب است، زيرا که ما لايق دوستی او هرگز نيستيم. با وصف اين که ما لايق حتی احسان خدا نبوديم، اما خدا محبت خود را نسبت بما کاملاً ثابت کرده است زيرا در آن هنگامِ که ما هنوز گناهکار بوديم مسيح بخاطر ما مرد. (روميان فصل 5 آيت 8).
خدا ما را بسبب لياقت ما نجات نداد بلکه بخاطر رحمت خود او اين کار را کرد. (تيتس فصل 3 آيت 5). پس برای تحصيل اين نجات خدا ما چی بايد بکنيم؟ آيا ما ميتوانيم که با اعمال نيک خود خدا را خوشنود سازيم تا در عوض او ما را نجات ببخشد؟ کلام خدا ميفرمايد: «آنها ادعا دارند که خدا را ميشناسند، اما اعمال شان اين ادعا را رد ميکند. آنها نفرت انگيز و برای انجام کار نيک کاملاً بی فايده اند.» (تيتس فصل 1 آيت 16). دردنيا بجز عيسی مسيح ديگر هيچ انسانی نيست که بگويد در ايام عمرش يکبار دروغ نگفته و هميشه بی بغض و کينه بوده و يا فهش نگفته و يا فکر بد نگرده وغيره. کلام خدا ميفرمايد:
«هيچ انسانی عادل نيست، حتی يکی هم نه. ما از خدا دور شده ايم.» ( روميان فصل 3 آيت 10 و عشيای نبی فصل 59 آيت 2).
ما بايد خدا را شکر کنيم که راه درست و کامل برای انسان از جانب خود خدا آماده شده. عيسی مسيح ميفرمايد: «من راه و راستی و زندگی هستم، هيچکس جز بوسيلهء من نزد پدر نمی آيد.» (يوحنا فصل 14 آيت 6). او همچنان ميفرمايد که هرکسی که نزدش بيايد هرگز رد نخواهد شد. (يوحنا فصل 6 آيت 37).
پس چی بايد کرد؟
«زيرا اگر با زبان خود اقرار کنی که عيسی، خداوند است و در دل خود ايمان آوری که خدا او را پس از مرگ زنده ساخت نجات ميابی زيرا انسان با دل ايمان می آورد و عادل شمرده می شود و با زبان خود اقرار ميکند و نجات ميابد.» روميان فصل 10 آيات 9 و 10).
بلی دوست و وطندار عزيز، خداوند هيچ کسی را رد نمی کند و او هر انسان را دوست دارد و ميخواهد هر کسی، خواه هر قدری که گناه بزرگی داشته باشد، بسوئی او بر گردد. او می فرمايد: «تندرستان به داکتر ضرورت ندارند بلکه بيماران محتاجند. من نيامده ام تا پرهيزگاران را به توبه دعوت کنم بلکه آمده ام تا خطاکاران را دعوت کنم.» (لوقا فصل 5 آيات 31 و 32).
فراموش نکنيد که کلام خدا ميفرمايد:
«همه گناه کرده اند و از جلال خدا کم آمده اند اما با فيض خدا همه بوساطت عيسی مسيح که خونبهای آزادی آنها است، بطور رايگان عادل شمرده ميشوند. »
خداوند شما را صدا ميکند: «اي تمامي زحمتکشان و گرانباران نزد من بيائيد و من به شما آرامي خواهم داد!» (انجيل متی فصل 11 آيت 28)
خداوند شما را برکت دهد. آمين.

متن از سبز کج۲۰/۵/۸۵

نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 15:0 توسط سبز کج| |

پيش تو

دوتا چشم دارم
يكي براي نگاه كرده به چيزاي خوب
يكي ديگه، براي ديدن چيزاي بد
دوتام گوش دارم
يكي براي گوش دادن به خبرهاي خوب
يكي ديگه، براي شنيدن خبرهاي بد

پيش تو اما تنها جاي دنياست
كه فقط يه گوش و يه چشم لازم دارم
چون اون دوتاي ديگه رو، ميزاري ببندم

سبز کج ـسنندج۲۲/۴/۸۵
تا بهشون از اين دنياي خراب شده
كه هيچيش، هيچوقت درست نميشه
يكمي استراحت بدم.

نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 14:57 توسط سبز کج| |

حيف

صفحه به صفحه
كتاب انسانيت انسان
مملو از باغهاي لگد شده
زير چكمه حيوانيت انسان بود

پشت جلد اين كتاب قديمي
كسي بد خط نوشته بود:
حيف كه ديوار اين واحه ها
فقط به اندازه كافي بلند نبود

سبزکج ـسنندج۹/۴/۸۵

نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 14:55 توسط سبز کج| |

نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 14:49 توسط سبز کج| |

تا شقايق هست سالار

بنام انكس كه اگر حكم كند همگي محكوميم. تا شقايق هست زندگي بايدكرد .مي گويند شقايق ها نمي ميرند تا مرگ شقايق ها دوستت دارم. من همونم كه مي گم بگو شب چشماشو رو هم بزاره تا بگم دلم چقدر دوستت داره. تنها عشق مانند بهشت است. هر چي ميگم مال مني ساز مخالف ميزني. كاش كه بودي و مي ديدي چه آوردي به روزم. مرا در پناه خويش گير كه جز تو پناهي ندارم. از وق‍‍‍تي رفتي هيچكسي هم
 
سبز کج ـسنندج۱۴/۱۲/۸۴
نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 14:39 توسط سبز کج| |

آشیانه سالار

کنار آشیانه ی تو آشیانه میکنم   فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم    کسی سؤال میکند به خاطر چه زنده  ای و من برای زندگی تــــــــــــــــــــــــــــــــــــو را بهانه میکنم

       

           میگریم و میخندم ، دیوانه چنین باید
          میسوزم و میسازم ، پروانه چنین باید
          می کوبم و میرقصم ، مینالم و میخوانم
          در بزم جهان شور ، مستانه چنین باید

سبزکج ـمهاباد۲۰/۹/۸۴

نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 14:38 توسط سبز کج| |

بشنو همسفر من  سالار

              

بشنو همسفر من

از این قصه تلخ  راه دشوا ر

ای تو تک چراغ این شب تار

این که گذشتن از کنار قصه ها نیست

این که یه تصویر از سقوط آ دما نیست

ما بی تفاوت به تماشا ننشستیم

ما خود دردیم نیم نگاهی گذرا نیست

سفر چه تلخه در امتداد ا ندوه

حس کردن مرگ لحظه ویرانی روح

هم پای هر بغض شکستن و چکیدن

از درد غربت بی صدا فریاد کشیدن

بشنو همسفر من

با هم رهسپار راه دردیم

با هم لحظه ها را گریه کردیم

ما در صدای بی صدای گریه سوختیم

ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختیم

از مخمل درد به تن عشق جامه دوختیم

تا عجز خود را با هم و بی هم شناختیم

تنهائی رفتی به عجز خود رسیدی

با هم دوباره زهر تنهائی چشیدیم

شاید در این راه اگر با هم بمانیم

وقت رسیدن شعر خوشبختی بخوانیم

 

 

       

 

عشق بین دونفر این نیست

 

که هردو زیر باران خیس شوند

 

عشق آن است که یکی چتر شود برای دیگری

 

 و دیگری هیچگاه نفهمد چراخیس نشد

 سبز کج ـمهاباد۲۰/۹/۸۴
نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 14:36 توسط سبز کج| |

دل سالار

 هرکس به طریقی دل ما می شکند

بیگانه جدا دوست جدا می شکند

بیگانه اگر می شکند باکی نیس

من در عجبم دوست چرا می شکند

          

فریبا از ارومیه

نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 14:34 توسط سبز کج| |

برکه سالار

 

 

دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود

خدا با مردمانش مهربان تر بود

از این بیچاره مردم یاد می فرمود........

 

نوشته شده توسط سبز کج۵/۵/۸۵

نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 14:33 توسط سبز کج| |

شايد كه خدا خواست... سالار

آبی تر از آنيم كه بی رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم

تقصير كسی نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ

بميريم                 تقدیم با عشق

 

 

 

سبز کج

نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 14:31 توسط سبز کج| |

مجرم سالار

            
دستانم بوی گل ميداد
مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند.
اما
هيچکس نگفت که شايد
گلی کاشته باشم !

نوشته شده توسط سبز کج ۱۸/۱/۸۵

نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 14:28 توسط سبز کج| |

تنهایی سالار

             

براي او كه نبودنش برايم محال بود

وقتي كه ديگر نبود ، من به بودنش نياز مند شدم

وقتي كه ديگر رفت ، من به انتظار آمدنش نشستم

وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد ،

من او را دوست داشتم

وقتي كه او تمام كرد ، من شروع كردم

وقتي او تمام شد ، من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگي كردن

مثل تنها مردن

 توسط بهرنگ از سنندج
نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 14:27 توسط سبز کج| |

تنگ غروب  سالار

وقتی  که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه

همه قصه های دنیا توی سینه ی منه

توی قطره های بارون میشکنه بغض صدام

دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمیخوام

پشت این پنجره میشینمو اواز می خونم

منتظر واسه رسیدنت زیره بارون میمونم

بعضی وقتا که می یای سر روی شونم میزاری

تموم غصه هارو از دله من بر می داری

اما این فقط یه خوابه خواب پشت پنجره

وقت بیداری بازم غم میشینه تو حنجره

                   دل من

 

                  

هميشه گفته ام جاده منتظر است سالار

 
 
فریبا از ارومیه
نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 14:25 توسط سبز کج| |

زندگی نامه ارنستو چگوارا به زودی از همین وبلاگ

و نیز اشعاراینجانب از همین وبلاگ (سبز کج)

نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 14:22 توسط سبز کج| |

من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست
 

          برای آخرین بار میگویم که دوستت دارم
سبز کج ۱۴/۱/۸۵
نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 14:21 توسط سبز کج| |

شوخی شوخی سالار

بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ میزنند

وگنجشکها جدی جدی میمیرند

ادمها شوخی شوخی زخم می زنند

و قلبها جدی جدی میشکنند

و او شوخی شوخی لبخند زد و من جدی جدی عاشق شدم

 نوشته شده توسط روناک از بانه
نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 14:19 توسط سبز کج| |

براي من اشکي نريز  سالار

ببخش اگه تو قصه مون

 دو رنگ و نامرد نبودم 

ببخش که عاشقت بودم

  خسته و دل سرد نبودم

ببخش که مثل تو نشد 

خيانتو ياد بگيرم

اگر که گفتم به چشات

بزار واسه تو بميرم

ببخش اگه تو گريه هام 

 دو رنگي و ريا نبود

اگر که دستام مثه تو

با کسي آشنا نبود

ببخش اگه تو عشقمون Burning Heart

 کم نمي زاشتم چيزي رو        

ببخش که يادم نمي ره 

اون روزاي پاييزي رو

لياقت دستاي تو

 بيشتر از اين نبود عزيز

نه نمي خوام گريه کني Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

براي من اشکي نريز

لياقت چشماي  تو       

                             نگاه ِ پاک ِ من نبود

ببين چي ساختي از منUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 نوشته شده توسط سبزکج۲/۷/۸۴

نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 14:17 توسط سبز کج| |

بدان سالار

هرگاه طلوع خورشيد از مغرب به مشرق را ديدي

هرگاه پرواز ماهيان را ديدي

هرگاه شناي كبوتران را ديدي

هرگاه وفاي آدميان را ديدي

آنگاه بدان كه فراموشت كردم

                              نوشته شده توسط سبز کج

نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 14:12 توسط سبز کج| |

حرف عاشقانه سالار

آنقدر لبخند بر لب زدند و

  خنجر از پشت

  که عادت کردیم به بوی آروق

  میان هر حرف عاشقانه

  نسیم صبح

  که حکایت یار داشت

  بوی جسدهای در بستر دارد

  به اولین لبخند هیچ نوزاد هم

  نمی شود دل خوش کرد

نوشیتها
نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 14:11 توسط سبز کج| |

مشکی دوستم فرید

چی می شد اگه دروغ تو لحظه ی ما جا نداشت
چی می شد اگه دورنگی هم دیگه معنا نداشت
کاش می شد باسه هوس، رفاقتا رو نفروخت
کاش می شد صداقتو رو تن هر آینه دوخت
چرا ما آدما گاهی وقتا خیلی بد میشیم
باسه راه هم دیگه خواسته نخواسته سد میشیم
جای مرهم باسه زخم عاشقا نمک میشیم
هر کی به ما صادقه باهاش پر از کلک میشیم
دلخوش هر کی شدیم تو زرد از آب درآومدش
وقتی دلتنگی بیاد هیشکی نمیاد به دادش
ندونستیم چرا وقتی نوبت ماست دیر میشه
حرفای خوب باسه ما زخمه زبونو و تیر میشه
شایدم ما ندونستیم زندگی چه شکلیه
کی سر کاره کی نیست اصلا دنیا دست کیه
ما به هر حال می پریم بی چشمو دل بی پر وبال
ما به مشکی دل خوشیم دو رنگی ها رو بی خیال
نوشته شده توسط فرید از سنندج
نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 14:9 توسط سبز کج| |

سبزکج سالار
نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 1:6 توسط سبز کج| |

به زودی همه چیز در مورد گروه ربعه در همین وبلاگ!

 

            

نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 0:42 توسط سبز کج| |

نیه باکم اگه ر زالم شکاندویتی بالی من ...  

 هه تاو از مهاباد ۳/۱۰/۸۵ 

نوشته شده در سه شنبه 1385/05/03ساعت 10:14 توسط سبز کج| |


Design By : Night Skin