|
| |
|
| |
بيا روزهايمان را شمارش کنيم هرچند بياد نمی آوريم کدامين روز را برای خويشتن زيسته ايم و حا صل جمع فريا دهايمان را به روزی واگذاريم که آفتاب را هيچ تکه ابری سايبان وعروس همسا يه را ترکيب هيچ رنگی سياه نپوشاند
برويم تا امتداد چراغ بلکه آفتاب را شرمی گيردوحوالی حلول شب اين زندگی را دزدانه ببوسيم
" آنگاهست که در می يا بيم نا سرخی گونه ها يمان از بی سليقگی نقا ش نيست"
آنهايی که پنجره ها را مسدودو پرده ها را تا بيخ کشيده که مبا دا بوی لذتها يشان را همسا يه ها بشنوند آری بگذار اين کوچه نشينان ساده بدانند که من وما تنها نيستيم بگذار طنين رهايی قفس کانديداتورهای خدا را در هم بشکند
و رای هايمان را به پينهء دستهايمانولبخندها يمان را نثار بچه های خيا بان و به زنان شناسنا مهءزندگی ببخشيم روزیکه تو را ديدم رنگ چشمهايت ، حنای عشق و موهايت ، تاروپود زندگی مستانه وار ستارگان شب را شمارش و پاورچين پاورچين به استقبال روز می رفتم آه ، شرمم آيد آنچه را طلبيدم و چه چيز را نصيبم آری همچو جزيره ای تنها که ناله های زندگی و زجه های دلم را دگر هيچ گيتاری نمی نوازد کارمان به جايی رسيده که مثال سوسکها دزدانه زنده ايم عطر گلهای ياس هنوز در خاطرم موج و ياد آن کوچه پس کوچه ها رويای شبهايم قسمت آن شد ، که تو بمانی و من رهسپار
سالها برايت نوشتم که من خوبم و تو باور کردی و سفره ام را با نامه های دستم تنگ است تو پر می کردم چه زود است که بريدن را يادمان و انزوا را يارمان که مبادا فراتر از قدمی را پا نهيم هراسانم از آن که بدتر نشود آخر از کودکی شاگرد قناعت بوديم و بس دگر امروز وقت آن است که من روم و تو زندگی کنی
سبزکج۲۹/۵/۸۵ سنندج
۲۲۲۲۲۲۲۲۲۹/۵/۸۵
|
|
| |
|
|
|
|
|
|