Sanandaj30t شاری سنه
شهر هزار تپه
به قناری کوچکی دل باخته بود نوشته سمکو از ارومیه چگوارا مُرده رفیق . خبر داری ؟ به رادیو گوش کن ... میشنوی ؟ تیک تیک اتم .. بوق انتخاب .. سرود ای ایران .. دروغی به اسم من ، به اسم ما ... چگوارا مُرده رفیق . خبر داری ؟ به قلم گوش کن ...میشنوی ؟ خس خس سینه ست .. صدای مرگ .. داره میمیره ..... جوهر سرخ ، ماسیده رو کاغذ ... چگوارا مُرده رفیق .خبر داری ؟ به دیوار گوش کن ... میشنوی ؟ بچه های انقلاب .. صدای هذیون .. چراغهای سوخته ... پیرهن چارخونه ، اسیر دست ... چگوارا مُرده رفیق .خبر داری ؟ به کتاب گوش کن ... میشنوی ؟ نفس رُستم شاهنومه .. نقل قهوه خونه .. میگن میاد ... با تفنگ بادی ، سوار اسب چوبی ... چگوارا مُرده رفیق .خبر داری ؟ به زمین گوش کن ... میشنوی ؟ صاف وایساده .. مرکز دنیاست .. چسبیده رو شاخ گاو ... نازلی وارطان ، هنوز تنها ... چگوارا مُرده رفیق . خبر داری ؟ به من گوش کن ... میشنوی ؟ با تو حرف میزنم .. به من گوش کن .. همش قصه است ... منتظرش نباش ، دیگه نمیاد ... سبز کج ـ۲۹/۵/۸۵ سنندج اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟ من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم . من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني . ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم . تو هم از غصه دور خودت پيله بستي . ... حالا دومين باره که عاشقت شدم ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيبايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده . از هر چي سيبه منتنفرم ۲۹/۵/۸۵ سبزکج ـ سنندج دوتا چشم دارم پيش تو اما تنها جاي دنياست سبز کج ـسنندج۲۲/۴/۸۵ تا شقايق هست سالار آشیانه سالار میگریم و میخندم ، دیوانه چنین باید سبزکج ـمهاباد۲۰/۹/۸۴ بشنو همسفر من سالار بشنو همسفر من از این قصه تلخ راه دشوا ر ای تو تک چراغ این شب تار این که گذشتن از کنار قصه ها نیست این که یه تصویر از سقوط آ دما نیست ما بی تفاوت به تماشا ننشستیم ما خود دردیم نیم نگاهی گذرا نیست سفر چه تلخه در امتداد ا ندوه حس کردن مرگ لحظه ویرانی روح هم پای هر بغض شکستن و چکیدن از درد غربت بی صدا فریاد کشیدن بشنو همسفر من با هم رهسپار راه دردیم با هم لحظه ها را گریه کردیم ما در صدای بی صدای گریه سوختیم ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختیم از مخمل درد به تن عشق جامه دوختیم تا عجز خود را با هم و بی هم شناختیم تنهائی رفتی به عجز خود رسیدی با هم دوباره زهر تنهائی چشیدیم شاید در این راه اگر با هم بمانیم وقت رسیدن شعر خوشبختی بخوانیم عشق بین دونفر این نیست دل سالار بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیگانه اگر می شکند باکی نیس من در عجبم دوست چرا می شکند فریبا از ارومیه برکه سالار دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود خدا با مردمانش مهربان تر بود از این بیچاره مردم یاد می فرمود........ نوشته شده توسط سبز کج۵/۵/۸۵ شايد كه خدا خواست... سالار تقصير كسی نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم سبز کج مجرم سالار نوشته شده توسط سبز کج ۱۸/۱/۸۵ تنهایی سالار براي او كه نبودنش برايم محال بود وقتي كه ديگر نبود ، من به بودنش نياز مند شدم وقتي كه ديگر رفت ، من به انتظار آمدنش نشستم وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد ، من او را دوست داشتم وقتي كه او تمام كرد ، من شروع كردم وقتي او تمام شد ، من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي كردن مثل تنها مردن تنگ غروب سالار
همه قصه های دنیا توی سینه ی منه توی قطره های بارون میشکنه بغض صدام دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمیخوام پشت این پنجره میشینمو اواز می خونم منتظر واسه رسیدنت زیره بارون میمونم بعضی وقتا که می یای سر روی شونم میزاری تموم غصه هارو از دله من بر می داری اما این فقط یه خوابه خواب پشت پنجره وقت بیداری بازم غم میشینه تو حنجره هميشه گفته ام جاده منتظر است سالار شوخی شوخی سالار بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ میزنند وگنجشکها جدی جدی میمیرند ادمها شوخی شوخی زخم می زنند و قلبها جدی جدی میشکنند و او شوخی شوخی لبخند زد و من جدی جدی عاشق شدم براي من اشکي نريز سالار ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم ببخش که عاشقت بودم خسته و دل سرد نبودم ببخش که مثل تو نشد خيانتو ياد بگيرم اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بميرم ببخش اگه تو گريه هام دو رنگي و ريا نبود اگر که دستام مثه تو با کسي آشنا نبود کم نمي زاشتم چيزي رو ببخش که يادم نمي ره اون روزاي پاييزي رو لياقت دستاي تو بيشتر از اين نبود عزيز نه نمي خوام گريه کني براي من اشکي نريز لياقت چشماي تو نگاه ِ پاک ِ من نبود نوشته شده توسط سبزکج۲/۷/۸۴ بدان سالار هرگاه پرواز ماهيان را ديدي
هرگاه شناي كبوتران را ديدي
هرگاه وفاي آدميان را ديدي
آنگاه بدان كه فراموشت كردم نوشته شده توسط سبز کج حرف عاشقانه سالار مشکی دوستم فرید هه تاو از مهاباد ۳/۱۰/۸۵







پيش تو
يكي براي نگاه كرده به چيزاي خوب
يكي ديگه، براي ديدن چيزاي بد
دوتام گوش دارم
يكي براي گوش دادن به خبرهاي خوب
يكي ديگه، براي شنيدن خبرهاي بد
كه فقط يه گوش و يه چشم لازم دارم
چون اون دوتاي ديگه رو، ميزاري ببندم
تا بهشون از اين دنياي خراب شده
كه هيچيش، هيچوقت درست نميشه
يكمي استراحت بدم.
میسوزم و میسازم ، پروانه چنین باید
می کوبم و میرقصم ، مینالم و میخوانم
در بزم جهان شور ، مستانه چنین باید


که هردو زیر باران خیس شوند
عشق آن است که یکی چتر شود برای دیگری
و دیگری هیچگاه نفهمد چراخیس نشد



دستانم بوی گل ميداد
مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند.
اما
هيچکس نگفت که شايد
گلی کاشته باشم !



من عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرد دوست 

![]()
![]()
![]()
خنجر از پشت
که عادت کردیم به بوی آروق
میان هر حرف عاشقانه
نسیم صبح
که حکایت یار داشت
بوی جسدهای در بستر دارد
به اولین لبخند هیچ نوزاد هم
نمی شود دل خوش کرد
چی می شد اگه دورنگی هم دیگه معنا نداشت
کاش می شد باسه هوس، رفاقتا رو نفروخت
کاش می شد صداقتو رو تن هر آینه دوخت
چرا ما آدما گاهی وقتا خیلی بد میشیم
باسه راه هم دیگه خواسته نخواسته سد میشیم
جای مرهم باسه زخم عاشقا نمک میشیم
هر کی به ما صادقه باهاش پر از کلک میشیم
دلخوش هر کی شدیم تو زرد از آب درآومدش
وقتی دلتنگی بیاد هیشکی نمیاد به دادش
ندونستیم چرا وقتی نوبت ماست دیر میشه
حرفای خوب باسه ما زخمه زبونو و تیر میشه
شایدم ما ندونستیم زندگی چه شکلیه
کی سر کاره کی نیست اصلا دنیا دست کیه
ما به هر حال می پریم بی چشمو دل بی پر وبال
ما به مشکی دل خوشیم دو رنگی ها رو بی خیال 

نوشته شده توسط فرید از سنندج
| Design By : Night Skin |



نوشیتها
