بت پرستم (سبزکج)
واي!رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما اباد بود
از درو ديوارتان خون ميچكد
خون من فرهادمجنون ميچكد
خسته ام از قصه هاي شومتان
خسته از همدردي مسمومتان
اينهمه خنجر دل كس خون نشد
اين همه ليلي كسي مجنون نشد
بس كن اي دل نابه ساماني بس است
كافرم ديگرمسلمانی بس است
در ميان خلق سردر گم شدم
عاقبت الودهي مردم شدم
بعد از اين با بي كسي خو ميكنم
هرچه در دل داشتم رو ميكنم
نيستم از مردم خنجربه دست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستي كار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي باردچولب تر كنم
طالعم شوم است باور ميكنم
من كه با دريا تلاطم كرده ام
راه دريا را چرا گم كرده ام؟؟؟؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوشباورم گولم مزن
اثر سبز کج (سالار) سنندج۱۵/۵/۸۵